جشن شب یلدای 92 با تیاتر موزیکال همراه بود. متن زیر مقاله ای از هادی کیکاووسی در رابطه با این تیاتر است.

 

سلطه بر ناشناخته

 

آیا می‌توان تئاتر و زندگی را با هم ترکیب کرد و دیگر چیزی آفرید؟ این سخن گرتوفسکی فقید است که برای شروع سخن به آن نیازمندیم. در واقع چیزی که مرا بر آن داشت تا از این سخن چاره بجویم اجرای تئاتر دانشجویی دانشگاه تورینو بود که تئاتری به نام حکایت شب یلدا را به کارگردانی شبنم میری در سالن اصلی آلفاتئاترو تورین روی صحنه بردند. اجرایی متفاوت از مراسمی سنتی با استفاده از مولفه‌های پسامدرن در قالب پرفورمنسی اسطوره‌ای. تم کار برگرفته از بخشی از داستان گیل‌گمش است. حکایت تموز است و ایشتر که توسط یک راوی -که تنها ما دهانش را روی پرده می‌بینیم- روایت می‌شود. تماشاچی بعدها در اواسط کار پی می‌برد که او تموز است. راوی تنهایی که در دنیای زیرین است و در انتهای صحنه روی پرده به روایت ماجرا می‌پردازد. ما از او هیچ نمی‌دانیم جز لبی سخنگو که با ادبیات دانای کل با شخصی که روی سن ظاهر شده و هندوانه‌ای را برداشته دیالوگ می‌کند. در این گفت‌وگو ما متوجه داستان هندوانه می‌شویم و می‌دانیم هندوانه در شب یلدا نشانه زندگی‌ست و پی می‌بریم که هر دوی این اشخاص به نوعی در انتظارند. راوی یا همان تموز در انتظار ایشتر است و دلخوش اینکه او توسط حیله‌ای روی سن ظاهر شود و بازیگر مرد نیز در انتظار حلول شب طولانی سال. تله اول اجرای موسیقی است. خزان مشکاتیان و در این حین نوازندگان موسیقی روی سن ظاهر می‌شوند و برای بیشتر متجلی شدن عنصر دراماتیک در طول تئاتر علاوه‌بر نقش نوازنده، نقش دروازه، مردم عادی و خدایان را هم ایفا می‌کنند. خلا اشیاء حذف‌شده به مخاطب کمک می‌کند تا خود از کنار این غیاب به مفاهیم دیگری برسد. حیله بعدی راوی که نقطه اوج این تئاتر است روایت حکایتی است تا بلکه ایشتر با این ترفند ظاهر شود. راوی می‌داند که به این حیله او عاقبت ظاهر خواهد شد زیرا او داستان خودش را روایت می‌کند و اینچنین است که قصه‌ای در دل قصه‌ای دیگر شکل می‌گیرد و فرم شرقی هزار و یک‌شبی را پاس می‌دارد.

مساله زمانی جالب می‌شود که در اواسط روایت ناگهان دهان سخنگو محو می‌شود و ما خود تموز را می‌بینیم که روی سن ظاهر می‌شود؛ با بدنی الکن و خسته که نقش خودش را روایت- بازی می‌‌کند تا بل برای آنی ایشتر را ببیند و بعد به جهان مرگ برود. مخاطب تئاتر حکایت شب یلدا که با این آشنایی‌زدایی خو کرده در اینجا دیگربار با حیله‌ای دیگر روبه‌رو می‌شود که هیچ انتظارش را نداشته. اگزوتیک بودن بافتار کار در طول اجرا بی‌وقفه مخاطب را دچار غافلگیری می‌کند و از همین‌رو بود که شاید این تئاتر اینچنین مورد ذائقه مخاطب واقع شد. حتی در انتهای نمایش زمانی که تماشاگر در انتظار تشویق عوامل صحنه بود کسی کتاب حافظ به دست به بازی روایت اشعاری از وی می‌پردازد، در حالی که تموز باز بر پرده ظاهر شده و در سیاهچال خود به دنیای بیرون رشک می‌برد. در واقع کل زبان این تئاتر به اندام انسانی می‌مانست که چنگ می‌زد تا زنده بماند. کلام و بدن؛ کلام راوی روی پرده و بدن بازیگران حکایت؛ که هیچ کلامی نداشتند و تنها به توسط زبان بدن، نمایش را پیش می‌بردند. چیزی میان خیال و واقعیت به شکلی که مخاطب از همه‌جا بی‌خبر هم تئاتر ببیند و هم شب یلدایش را به جای آورده باشد. امری که در این بین باید به آن اشاره شود کار مهم بچه‌های دانشجو بود که در فرصتی کم با حداقل زمان ممکن- کمتر از یک ماه- توانستند تحسین مخاطب را برانگیزند.

و دیگر بار باید گفت این تئاتر ردایش را به چیستی این سخن استاد آویخت که آیا واقعا می‌توان تئاتر و زندگی را با هم ترکیب کرد و دیگر چیزی آفرید؟ که مراسمی سنتی چون یلدا را به شکلی متفاوت و به توسط زبانی درخور روی صحنه برد و شکل سومی آفرید. باید پذیرفت این میسر نبود مگر با خطر کردن که جزو جدایی‌ناپذیر خلاقیت و کار تجربی است و تا به این کار دست نیازیم و به راه‌های ناشناخته گام ننهیم هیچ‌گاه به آن شناخت دیگر نخواهیم رسید و این‌گونه است که چیزی جدید به وجود می‌آید که می‌توان آن را سلطه بر ناشناخته نامید؛ همان‌طور که راوی این نمایش از ابتدا مسلط بر تماشاگرش بود